یک عاشقانه ی نا آرام |
(خیلی بی وفایی عشقم ! (شکستن دل تاوان سنگینی داره |
بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو با ما بس است ... +نوشته شده درجمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 2:11 از قلب نواب |
عشق من از من گذشتی خوش گذر ؟ بعد از این حتی تو اسمم را نبر! خاطراتم را تو بیرون کن زسر دیشب از کف رفت فردا را نگر! آخر این یکبار از من بشنو پند: بر "خود و روزگارت" دل مبند.... +نوشته شده درجمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 1:56 از قلب نواب |
او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند گناهی بر آنان نیست مقصر منم... سر راهم سبز شدند و آسان بردندش گناهی بر آنان نیست مقصر منم... کسی او را نگرفت خودم دادمش......... چه آسان و ساده! مقصر منم... او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش. سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است آری مقصر منم ... +نوشته شده درجمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 1:53 از قلب نواب |
باورش کردم ندانستم تمام حرفهایش دروغ بود خنده هایش دروغ و بی احساس گریه هایش هم کمی عجیب است سا حر است می خواهد سحر سامانم کند ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگی و حرفهایش را شنیدم بازیش که تمام شد دیگر دوست داشتنی در کار نبود راست و دروغ به عشق من قسم خورد (منم خدایی دارم) +نوشته شده درجمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 1:39 از قلب نواب |
روزگار . . . روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار مارا از جدایی غم نبود در غمش "مجنون و عاشق" کم نبود!!! بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود! با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر نآگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست !!! +نوشته شده درجمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 1:34 از قلب نواب |
تا به حال نه باد را نفرين كرده بودم و نه آهم پشتِ سرِ اين هوايِ مه گرفته بود . هر چه بود دعا بود آن هم به جانِ نيلوفرانِ تشنه ، برايِ پاهايِ بي شكيبِ اين راهِ پر نشيب . هر چه بود لبخند بود ، آن هم به دشنام گويانِ اين روزگارِ پر علاقه ، هر چه بود مهرباني بود و صورتِ سرخ از سيلِ سيلي هايِ ترانه هايِ شبانه هر چه بود همين بود و همين ! يكهو كه صبح برخاستم و نه تو بودي و نه ترانه ، تازه دانستم آن ناممكن آوار شد رويِ همه يِ خستگي هايِ ما . بيشتر دانستم اين همه ساده دلي ، برايِ كبوترانِ خسته آب و دانه نمي شود . بانو ! ای كاش آن رويِ سكه يِ مهرباني را از همان ابتدا نشانم داده بودي ... +نوشته شده درجمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 1:15 از قلب نواب |
پسر: دوست دارم پسر: چه قدر تو خوبي ! كاشكي تو رو براي هميشه داشته باشم . پسر: مي خوامت براي هميشه دختر يه نيم نگاه پسر: چرا باور نداري دوست دارم ؟؟؟ دختر دلش مي لرزه . نمي دونه بايد چه كار كنه اما قلبش مثل قلب يه گنجشك كه توي دستهاي يه غريبه ست مي تپه. اما بالاخره.... دختر مي خنده. پسر قهقه مي زنه. حالا دو تايي با هم مي خندند. واي كه چه قدر قشنگ صداي خنده هاي دو تا گنجشك عاشق. دختر:راست مي گي منو مي خواي براي هميشه. پسر: آره به خــدا! دختر چشم هاشو رو هم مي ذاره و مي گه : منم مي خوامت. پسر دست دختر رو آروم تو دستاش مي گيره و نوازش مي كنه . دستاشو مي بوسه و يه لبخند مي زنه. قلب دختر تند تند مي زنه. دختر: فردا مياي به ديدنم ؟؟ پسر:آره ، مگه مي شه كه نيامو تو رو نبينم. چه روزاي قشنگي دارن . خوش به حالشون. دختر منتظره. دختر: چرا دير كرده هميشه كه زود ميومد . واي خدااااا كاشكي زود تر بياد. پسر سرشو مياره نزديك سر دختر پسر: سلام گلم دختر بر مي گرده... دختر: سلام دختر: چرا دير كردي دل نگرونت شدم مگه تو نمي دوني قلب من خيلي نازك زود مي شكنه. پسر: قربون اون قلب نازكت برم، آخ ببخشيد عزيزم كارم طول كشيد. دختر: اشكال نداره عزيزم. حالا اونا با هم خوش اند . دل در گرو دل هم ديگه چشم تو چشم هم ديگه . توي يه روز قشنگ بهاري كه نسيم بهار صورت آدم رو نوازش مي ده.... پسر:اوم م م ، من يه دروغ به تو گفتم. دختر:چي؟ پسر: منو ببخش. نبايد به ت دروغ مي گفتم از روز اول بايد راستش رو مي گفتم. دختر: مگه چي گفتي؟ پسر: من... دختر گوش مي ده. هيچ چي نمي گه. قطره هاي اشك صورتشو مي پوشونه اون قدر كه جز اشكاي خودش ديگه هيچ چي رو نمي بينه. با دستاش صورتشو پاك مي كنه اما نمي تونه نمي تونـــــــــه جلوي گريه شو بگيره. پسر: اگه بخواي مي تونيم فقط مثل دو تا دوست صميمي باشيم.... دختر:من دوست دارم . من تو رو مي خوام براي هميشه . من دوست صميمي نمي خوام. چرا با من اين كارو كردي؟ چرا از اول نگفتي ؟ پسر هيچ چي نمي گه تنها حرفش اينه كه ... پسر: يه حس خوبي نسبت به تو داشتم با خودم گفتم اگه راستشو بگم ممكن از دستت بدم اما ... بايد بهت مي گفتم. دختر: حالا اين حرفا يعني چي ؟ يعني مي خواي من برم ؟ پسر: سكوت دختر: باشه . هر طور تو بخواي . من حرفي ندارم. نمي خوام باعث رنجش ت بشم. خداحافظ ، هر جا كه هستي شاد باشي و سلامت. حالا دختر تنهايه ، حال و روزش بد جوري خرابه. داره سعي مي كنه با خودش و عشقش كنار بياد اما سعي نمي كنه كه عشقشو فراموش كنه. دختر: اون كه مي دونست من و اون مال هم ديگه نيستيم پس چرا عاشقم كرد؟ چراااااا؟ چرا دلمو با خودش برد و ديگه پس نداد. آره، مي دونم كه اون حق داره كه براي زندگيش آزادانه تصميم بگيره و من حق ندارم باعث رنجش اون بشم چون اون خيلي خوبه . ولي كاشكي مي دونست كه چه قدر دوستش دارم. آره، كاشكي پسر مي دونست كه دختر چه قدر دوستش داره . اون قدر كه راضي شد به خاطرش پا روي قلبش بذاره. كاش پسر مي دونست كه شكستن دل يه گنجشك گناه داره !!! +نوشته شده درجمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 1:3 از قلب نواب |
از یک عاشق شکست خورده پرسیدم: بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ) +نوشته شده درجمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:49 از قلب نواب |
بیا از طول عمر جاده،رد شو غبار از نفس افتاده! رد شو تمام هستی ات یک اتفاق است بیا از اتفاقت "ساده" رد شو!!! +نوشته شده درپنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:50 از قلب نواب |
به من آموختی،باید بمیرم چو فرصت پیش می آید،بمیرم خداحافظ ای عزیز خوبم که من شاید پس از شاید بمیرم!!! +نوشته شده درپنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:47 از قلب نواب | |
دهانت را میبویند,مبادا گفته باشی "دوستت دارم"!!! پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من رازهاي گفته هفته دوم فروردین 1388 هفته چهارم شهریور 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 طراح قالب |